تبليغاتX
عاشقانه عارفانه بينهايت تاقيامت من فدایت

عاشقانه عارفانه بينهايت تاقيامت من فدایت

××هر كس مي تونه حرف عشق وبزنه اما هركس نمي تونه عاشق واقعي باشد××

سلاااااااااااااام سلاااام خوش اومدیاااااا چرا دستت خالیه؟خجالت نمی کشی؟واقعا دستتو گرفتی به ...نتو اومدی؟..تازه .میگه مگه چه خبره!!نمیدونی؟............اینجا تولدهحاالا زود باش خجالت بکش که تولدم یادت رفته بود.می دونم خیلی خجالت کشیدی ،حالا عیب نداره بعدا از حلقومت می کشم بیرونببین تا حالا چقدر کادو بهم دادن چی؟ارکست؟ارکستم دارمممم بیا حالشو ببرخوب حالا نوبت کیک دس دس شوووت ببین کچله داره کیک رو میاره فقط یه کم کوچیکه می دونی چرا چون اونا که کادو ندادن حق کیک خوردن ندارن مثل توو اون بچه پروههخوب همین فقط می خواستم واسه خودم و وبلاگم تولد بگیرم عقده ای نشم معتاد بشم  اها راستی اگه کیک می خوای باید بهم کادومو بزاری تو نظرای وبلاگم هرچی کادو بیشتر بدی کیک بیشتری می خوری

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 0:38 توسط مینا| |

من هنوز زنده ام

من هنوز زنده ام

من هنوز زنده ام

من هنوز زنده ام

.

.

.

 

فقط کمی کمرنگتر

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 16:12 توسط مینا| |

 يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه کني برو


 زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده

گفتم : اگه بارون نبود چي ؟ گفتي : 

اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمونم گريش مي گيره


 گفتم:يه خواهش دارم.وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار


گفتي : به چشم ... حالا امروز من دارم گريه مي کنم


 اما آسمون نمي باره ... تو هم اون دور دورا ايستادي و بهم

مي خندي!!!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 1:1 توسط مینا| |

1،2،3...سوت داور....

      بازی شروع شد....

              دویدم.....دست و پا زدم.....

  غرق شدم....دل شکستم....

      عاشق شدم....

بی رحم شدم....مهربان شدم....

            بچه بودم....بزرگ شدم....پیر شدم....

بازی تمام شد....؟؟؟؟

                 زندگی را باختم!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 21:50 توسط مینا| |

دو کبوتر بودند

هر دو هم لانه ی هم....هر دو هم خانه ی هم.

پر گشودند به صحرای بزرگ، شاد تا دامن دشت....لحظه ای چند گذشت.

نغمه خواندند و به فارغ بالی روی هر شاخه پریدند به شوق...نوک منقار به هم مالیدند...

ناگه از سینه ی کوه بانگ تیری به همه دشت نشست....

رشته ی خواب چمن را بگسست

دو کبوتر بال در بال به خون غلتیدند....ای خدا لحظه ی شادی چه کم است

زندگی دشت غم است.....

چه می توان کرد در این دشت غریب ،غم و شادی به هم است

ای خدا لحظه ی شادی چه کم است....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 21:21 توسط مینا| |
 

همیشه بخند ولی قهقه نزن...عصبانی شو ولی خشمگین نشو...سر قرار برو و بایست اما معطل

 نشو...اشک بریز اما گریه نکن.....این یعنی همه چیز باش و هیچ چیز نباش!!!

*تشنه تر از یاس ها*

امشب از یاس ها می نویسم .امشب سرشار از شنیدنم .کسی فلسفه ی زندگی را برایم تشریح

 می کند به گونه ای که هوا پر شود از لالایی گلهای یاس..                          

پلک هایم را بر هم می نهم شاید به دور از دغدغه ها و در میان سکوت پرهیاهوی ذهنم آرام

 و سبک در دل سنگین شب زیر بال فرشتگان به خوابی سبز فرو روم.               

 کاش..همه شب سرشار از شنیدن بودم .                                      

 کاش......همه شب به ستاره ها چشمک میزدم تا در ظلمت خیال خود گم شوم.....

نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 0:18 توسط مینا| |

دعا می کنم هیچ گاه چشمهای زیبایت را در انحصار قطره های اشک نبینم

و تو برایم دعا کن که ابر چشمانم همیشه برای تو ببارد

دعا می کنم لبانت را فقط در غنچه لبخند ببینم

و تو برایم دعا کن که بی تو خندم

من برای خورشید زندگیت دعا می کنم که هیچ گاه غروب نکند

و بدان تو برای من تنها خورشیدی

پس برایم دعا کن که هیچ گاه خورشید زندگیم غروب نکند!

نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 0:22 توسط مینا| |
 

   مسافر

یه مسافر توی جاده
کوله باری پر غصه
توی راهی بی سرانجام
داره میره ، داره میره

توی راهش تو خیالش
توی رویا توی خوابش
صدای همنفس عشق
هی مدام میاد به یادش

نمیتونه که بمونه
همنفس با اون بخونه
چون اینو خودش میدونه
موندنش دیگه تمومه

برو ای همنفس عشق
برو ای همسفر راه
راه ما با هم یکی نیست
راه ما راهه جدایست

یکیمون ، میره به اونجا
اونجا که شهر غریباست
یکیمون ، میمونه اینجا
اینجا تا عمر داره تنهاست

               

عزیز دلخسته

عزیز دل خسته من
باور کن اشکای منو
تو گیر و دار رفتنم
باور کن این شکستنو
باور کن عاشق شدنم
یه لحظه بودو زود گذشت
هر کی که عاشقونه گفت
یه روزی رفتو بر نگشت
عزیز دل خسته من
اینجا دیگه آخر راس
تو این زمونه ی دروغ
عاشق شدن یه اشتباه س
تو هم بِدون که آخر
عاشقی دلشکستنه
از عاطفه حرفی نزن
غرورم همراه منه

«من با خزون هم قسمم
راه غروبو بلدم
از آدما خسته شدم
واسه همینِ که بَدَم»

عزیز دلخسته ی من
از عشق چشمام دس بِکش
عشقمو از یادت ببر
آسوده تر نفس بکش

 

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 0:12 توسط مینا| |

گذ ر

در زمستان تو کوچه ها قدم می زدم.دل خسته از زندگی، پژمرده از

 بی کسی، دنیا بی مهر و بی رنگ به امید هیچ فردایی قدم می زدم.


که نوری قلبم را روشن کرد و گرمی محبتت مرا امیدوار کرد.

 زمستان برایم بهارشد، زندگی برایم معنی و رنگ گرفت. شکفتم وقتی تو را دیدم.

 با حضورت دنیا برایم عوض شد. عاشق شدم و عشق را در وجودت

 معنی کردم، که راستی تو معنای تمام عشق هستی.


گفتم که دوستت دارم و با من بمان که بی تو سرگردانم.


ناگه از جدایی ترسیدم. به تو گفتم که می شود یک روز از اینجا بروی؟

                نگاهم کردی و گفتی من حال هم رهگذرم

 

نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 22:37 توسط مینا| |

 

شقایق گفت :با خنده
نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش
حدیث دیگری دارم
*
گلی بودم به صحرایی
نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز
نشان عشق و شیدایی
*
یک از روزهایی که....
زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت
*
تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده

تنم در آتشی می سوخت
*
ز ره آمد یکی خسته
به پایش خار بنشسته
*
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود
*
نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش
افتاده بود-اما-
*
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
*
بگیرند ریشه اش را و
بسوزانند

*
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
*
چنانچه با خودش می گفت
بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را
به دنبال گلش بوده
ویک دم هم نیاسوده
*
که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید
شتابان شد به سوی من
*
به آسانی مرا
با ریشه از خاکم جداکردو
به ره افتاد......

واو می رفت و....
من در دست او بودم
واو هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
*
پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش
زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش
تمام ریشه ام می سوخت
*
به لب هایی که تاول داشت
گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
*
اگر گل ریشه اش سوزد
که وای من

برای دلبرم هرگز
دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست
*
خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را
*
چنان می رفت و
من در دست اوبودم
وحالامن.....
تمام هست اوبودم
*
دلم می سوخت
اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب
نسیمی در بیابان کو ؟
*
و دیگر داشت در دستش
تمام جان من می سوخت

*
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد
دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد
*
کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را
با سنگ خارایی
*
زهم بشکافت
زهم بشکافت
*
اما ! آه ! !
صدای قلب او گویی
جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را


پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود
با غم رو به رو می کرد
*
نمی دانم چه می گویم ؟!
به جای آب خونش را
به من می دادو
بر لب های او فریاد
*
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
*
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
ونام من شقایق شد


گل همیشه عاشق شد
..............

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 22:11 توسط مینا| |
 

 

 این زندگی غمزده غیر از قفسی نیست 
                       تنها نفسی هست ولی هم نفسی نیست

نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 23:13 توسط مینا| |